الان تو یکی از وبلاگها دیدم درمورد یکی به اسم صابر راستی کردار نوشته بود،
ی پست از اون آقا....
درمورد سرطانش نوشته بود،
با تمام وجودم ناراحت شدم، خودمو جاش گذاشتم.
اینکه مدام درد داشته باشی، اینکه حس کنی معلوم نیست دردهات کی تموم میشه.
اینکه فکر کنی هروزی که میگذره دردهات کمتر نمیشه که هیچ، شاید بدتر هم بشه.
اینکه فکر کنی احتمالا تا یکسال دیگه بیشتر زنده نیستی،
تازه تو همین یکسال هم نمیتونی زندگی کنی.
تو این یکسال هم مدام درد داری، نمیتونی جاهایی که دوست داری بری، نمیتونی شاد باشی.....،
وااااای حتی تصورشم سخته.
الهی که خدا بهش سلامتی بده.
و حتی بدتر از اون اینکه نوشته بود درامدری نمیتونی داشته باشی و بابت هرچیزی سربار دیگرانی.
وااای خدا برای هیچکس نخواد.
دقیقا از خودم و نگرانی ها و دغدغه هام خجالت کشیدم.
خدایا شکرت که سالمم.
خدایا از ته دلم میخوام دردهای صابر تموم بشه.
کاش درگاه پرداخت اینترنتی صابر رو داشتم.
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی
تاريخ: پنجشنبه
21 ارديبهشت
1402 ساعت: 12:32