خرید بک لینک
الان تو یکی از وبلاگها دیدم درمورد یکی به اسم صابر راستی کردار نوشته بود،  ی پست از اون آقا.... درمورد سرطانش نوشته بود، با تمام وجودم ناراحت شدم، خودمو جاش گذاشتم. اینکه مدام درد داشته باشی، اینکه حس کنی معلوم نیست دردهات کی تموم میشه. اینکه فکر کنی هروزی که میگذره دردهات کمتر نمیشه که هیچ، شاید بدتر هم بشه. اینکه فکر کنی احتمالا تا یکسال دیگه بیشتر زنده نیستی، تازه تو همین یکسال هم نمیتونی زندگی کنی. تو این یکسال هم مدام درد داری، نمیتونی جاهایی که دوست داری بری، نمیتونی شاد باشی.....، وااااای حتی تصورشم سخته. الهی که خدا بهش سلامتی بده. و حتی بدتر از اون اینکه نوشته بود درامدری نمیتونی داشته باشی و بابت هرچیزی سربار دیگرانی. وااای خدا برای هیچکس نخواد. دقیقا از خودم و نگرانی ها و دغدغه هام خجالت کشیدم. خدایا شکرت که سالمم. خدایا از ته دلم میخوام دردهای صابر تموم بشه. کاش درگاه پرداخت اینترنتی صابر رو داشتم.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:32

دیگه دیروز بالاخره برای بچه ها تولد گرفتیم،  مامان بابای من و داداشم اومدن و خودمون. اینقدر ماهان ذوق کرده بود که هرکدوم کادوهاشو باز میکرد جیغ میکشید./ دیشبم از ذوقشون خوابش نمیبرد، آورده بود گذاشته بود کنارش و خوابید، صبح هم هردوشون از ذوقش ی بار که حسین رو بیدار کردم اون دوتا زودتر بیدار شدن که با اسباب بازی هاشون بازی کنن. ی پارکینک ماشین براشون خریدیم 350 یکی از این ماشین نشکنا جرثقیل خریدیم 250 یکی هم ماشین تبدیل شونده کنترلی خریدیم 450  آخر شبم همش میگفت میشه باز آهنگ تولد بزاری برامون، میشه بادکنک ها رو باز نکنیم باز هم تولد داشته باشیم. بچه داری این قسمت هاش خوبه :)) اون موقع ها که بچه بودم نمیتونسم کلمه بالاخره رو بخونم، یادمه هروقت این کلمه رو میخوندم احساس میکردم بمب اتم شکافتم :) شنبه هم باید بریم تهران برای عمل آرمان، یعنی آرمان رو عمل کنم به اندازه اینکه خونه دار بشیم احساس آرامش میکنم، اینقدر که دارم حرصش رو میخورم. مدام دارم بچم رو تو اتاق عمل تصور میکنم، اینکه چطور دکتر تیغ جراحی دستش میگیره و ..... درد بعدش رو ..... ی مشکل دیگه هم اینکه برادرشوهرم اینا تهران زندگی میکنن، قراره بریم اونجا، اما من ترجیح میدادم ی خونه میگرفتیم اونجا میموندیم. شاید دلیلش خیلی مسخره باشه، ی پرنده دارن که اسمشو نمیدونم،  این پرنده ههه وله تو خونشون، خودشون میگفتن یاد گرفته در قفسش رو باز میکنه میاد بیرون. و من ازش میترسم.... اونجا آرامش ندارم. اینم میگذره :)) یکی رو میشناختم که ی بیماری ناشناخته گرفته بود که ریه اش رو از کار انداخته بود، صبح دیدم مرده، ی بچه چهارساله هم داشته،  خدا رحمتش کنه. خیلی ناراحت کننده است این اتفاق ها.... کاش واقعا مریضی

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:32

امروز ظهر ی کار خطرناک کردم من از اینکه پلاستیک و چیزهای بازیافتی رو همینطور بریزم دور،  حس بدی دارم،  همیشه جدا میکنم.  امروز ظهر دیدم ی خانمی داره تو اشغالا بازیافتی جمع میکنه،  بهش گفتم بیا دم خونه من یکم بازیافتی دارم بهت بدم.  خانمه اومد تو خونه،   تو حیاط بعد بهم گفت میشه بهم آب بدی،   با کلی ترس و لرز رفتم براش اب اوردم همش منتظر بودم بیاد بگیرتم ی بلایی سرم بیاره یا از خونم چیزی بدزده،  راستش هنوز مطمئن نیستم از انباری چیزی برنداشته باشه هوا شدیدن گرم شده و هنوز حسین کولرا رو سرویس نکرده.  هرچی به عمل ارمان نزدیک میشیم استرسم هزاربرابر میشه،  خدایا کمک کن عملش خیلی هم سخت نباشه بچم خیلی درد نکشه زود خوب بشه

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:32

صفحه بندی